DAW, Digital Audio Workstation

Nuendo, Cubase, Pro Tools, Sonar, Audition

 
مصاحبه با محمد رضا علیمردانی- قسمت اول
نویسنده : سجاد حسینی - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

محمد رضا علیمردانی، قطعا در عرصه ی دوبله ی انیمیشن، گوینده و مدیر دوبلاژ منحصر به فردیست. نمی خوام چیز زیادی ازش براتون بگم، بهتره که شما رو دعوت کنم تا از زبان خودش بشنوین...


مرسی که وقت میذاری ...

 

چاکرتم...

 

می خوام یه کوچولو باهات مصاحبه کنم .... و بعدنم اگه حال کردی بیشترش می کنیم.... تا حالا کسی این کارو کرده؟...

 

چرا... خیلی... مطبوعاتو ... خبرگذاری هائو....

 

آره خب، ولی یادمه، نقش شیطانو که تو سریال سقوط یک فرشته شبکه یک گفتی بوده، برای اون و به خاطر همون نقش باهات مصاحبه کرده بودن، ولی خیلی به خودت بر نمی گشت، بیشتر برمیگشت به ... اون نقشی که گفته بودی و... اون کار مشخص... اما من می خوام سراغ خودت برم...

 

البته من مصاحبه های دیگه هم داشتم که از خودمم پرسیدن، حالا باشه... به هر حال من در خدمتم.

 

خب، بریم از اول، ببینیم که چجوری شد که وارد بازی و هنر شدی، ... و .... چجوری علاقه مند شدی، چجوری وارد رشته ی هنر شدی... چجوری وارد تئاتر شدی...

 

وقتی کوچولو بودم، بازی کردن رو دوست داشتم... منظور بازیگری کردنه... شاید اون موقع نمی دونستم این کاری که می کنم بازیگریه... یا به نوعی بازیگریه... ولی به این کار علاقه داشتم، یادمه حتی مدرسه نمی رفتم، کوچولو بودم... رفته بودیم توی... یه باغی اونور کرج،... پدربزرگم اونجا بود... رفته بودیم که ببینیمش... یه استخری داشت اونجا،... رفته بودم شنا کنم... وقتی خیلی کوچولو بودم، همون جا شنا کردنو یاد گرفتم... و... کنار اون استخره یه درخت آلبالو بود... یادمه کلی وقت گذاشتم، یه عالمه آلبالو کندم، هسته هاشو جدا کردم،... بعد اون آلبالوهای بی هسترو گذاشتم کنار گردنم، اونارو فشار دادم،... اینجا یه حالت... گوشتی که کنده شده و پاره شده شد (به سمت چپ گردنش اشاره می کند)... و اون رنگ آلبالویی تداعی خونو می کرد قشنگ... و رفتم جایی که پدر و مادرو پدر بزرگ و ... کلن خونوادم بودن.... و شروع کردم سر و صدا کردنو آه و ناله کردن... و... وارد اتاق شدم... نشسته بودن بنده خداها چایی می خوردن... من یه هو با اون وضعیت وارد شدمو شروع کردم لرزیدنو... افتادنو جون دادن!...

 

کرمِ بازی کردن از اون اول تو خونت بوده...

 

(می خندد)... آره.......... پدربزرگم همون اول غش کرد...

 

آخی...

 

آره، یه یاابالفضل گفتو از حال رفت... مامانم رنگش پریدو... بابام سریع اومد طرفمو... ....... یخ کرده بود... که من چه اتفاقی برام افتاده، این گوشته چیه ... سگ منو گاز گرفته... یا گرفته به اون نرده هاو تیزی های لب استخرو... خلاصه یه فضای پر استرس و وحشتی شد... که من از ترس اونا خودم ترسیدم... بلند شدمو... خیلی شیطون... گفتم هه هه هه... الکی بود... آلبالوئه ووو فلان.... که یه تنبیهِ ترکِ آلبالوئیِ مشتی... از پدرم نوش جان کردم... در واقع خوب... ترسیدن... و حق داشتن، من پدربزرگم ناراحتی قلبی داشت، از حال رفت... حالا بعد بنده خدا خوب شد... ..... پدرم که منو تنبیه می کرد می گفت: آخه بی عقل، تو نمی گی که این پیرمرد... از حال میره... می میره!... واقعنم من به یه همچین چیزی فکر نمی کردم... من فکر می کردم الان به خاطر اینکه من تونستم این باورو ایجاد کنم، منو تشویق می کنن.... مثلا میگن: اَ... چقدر خوب اجرا کردی... عجب تو بلدی یو...

 

فیلمی هستی تو ئو...

 

آره، ولی حسابی... کتک خوردم... اگرم تعریفی کردن، پیش خودشون گفتن...

 

که پرو نشی دوباره از این کارا بکنی...

 

آره، شاید گفتن پدر سوخته.... ببین مارمولک چه خوبم بازی کرد... هممون ترسیدیم... ولی من که نمی دونستم، من احتیاج داشتم بشنوم... ولی به جاش تنبیه شدم...

 

مدرسه که نمی رفتی...؟ گفتی چند سالت بود؟

 

نه، حدود 5 یا 6 سالم بود، به زور اگه از بچگی خاطره ای داشته باشم، یکیش اینه که یادم میاد...

و همینطور... با اینکه من لارانژیتی ام... صدا نداشتم... مادرمم لارانژیت داشت... تورم لارنج ها، پیچیدگی تارهای صوتی که... تقریبا در آقایون غیر قابل درمانه... تقریبا که عرض می کنم به خاطر استثناءِ............... خودم.......... استثنائن خود درمانی کردم و نتیجه گرفتم... از اونه وگرنه دکترا که همه قطع امید کرده بودن... می گفتن نه، این چیزی نیست که درست بشه........ با شناختی که از این بیماری وجود داشت... و داره... همچنان هم... بر این اصل معتقدند... ولی به هر حال با اون صدای گرفته... (صدایش را به شکل خفگی و بیماری اش در می آورد) ... صدای هر چیزی رو که میشد سعی می کردم تقلید بکنم... و تو تنهایی های خودم بازی می کردم... بازی های خیالی... ولی بازیگریِ خیالی می کردم... همون کاری که همه ی بچه ها می کنن، خاله بازی تفنگ بازی پلیس بازی...

 

تو نقش پلیس می رفتی و حرفای پلیسانه میزدی مثلا...

آره، مثل بقیه ی بچه ها منم این موضوع رو داشتم و اهمیت داشت، خیلی بهش بها می دادم... خیلی وارد اون دنیا می شدم و خیلی توش می موندمو سر می کردم... تقریبا می تونم بگم بیشتر اوقاتم اینجوری می گذشت... با خودم...

تا اینکه بالاخره مدرسه رفتیم... یواش یواش... تو گروه های تئاتر مدرسه که درست می کردن همیشه اولین نفر من بودم... راهنمایی هم همینطور و تا اون موقع هیچ وقت توسط هیچ کسی تشویق نشده بودم... همیشه تنبیه و تمسخر شدم... بهم میگفتن این سبک بازیه چیه... اینا نون و آب نمیشه... درستو بخون، این کارو بکن، اون کارو نکن...

 

مثل کسایی که وارد موسیقی میشدن و دورو بری ها بهشون می گفتن مطربی عاقبت نداره، نون و آب نمیشه...

 

بله خب،... دید روشنی هم در خونواده ی ما در رابطه با هنر وجود نداشت... دید تاریکی بود... اصلا این رو کار و حرفه نمی دونستن... نه تنها کارو حرفه نمی دونستن، بلکه بد می دونستن... یه کار پستی می دونستن... ولی من زیاد تو کتم نمی رفت چون... جز این کاری رو نمی پسندیدم... جز این چیزی آرومم نمی کرد... بنابر این ادامه می دادم تو همین گروه های تئاتری و ... تا اینکه سال دوم راهنمایی یا سال سوم... یه معلم اجتماعی داشتیم که... یه روز که روز معلم بود یا دهه ی فجر بود... یه نمایشی من اجرا کردم... و وقتی بچه ها داشتن از کلاس می رفتن بیرون، اون معلم دستشو گذاشت رو شونه ی من و گفت: تو خیلی استعداد بازیگری داریا.... آفرین... این اولین باری بود که من تشویق شدم... و تا مدتها و سال ها بعدش هم باز هنوز هیچکی منو تشویق نمی کرد... ولی همچنان... من اون تشویقه یادم بود... همون... به من انگیزه داد که... بلاخره یه نفر احساس کرد که من یه چیزی دارم که... اصلن این لغتو به کار برد: بازیگری... تازه من فهمیدم این کاری که من دوسش دارم اینه... یا این کارایی که من میکنم استعدادیست که... نتیجتا به بازیگری ختم میشه... که یه خورده برام جدی تر شد... و وقتی وارد هنرستان شدم... همون اول...

 

هنرستان چی رفتی؟

 

هنرستان مالک اشتر... رشته ی گرافیک... من تو رشته ی بازیگری هنرستان صدا و سیما قبول شده بودم... اون موقع هنرستان ها امتحان ورودی می گرفتن... اما خونواده به شدت مخالفت کردن و اجازه ندادن... بعد گفتن نهایتا... اگه تو میخوای هنرم بخونی... چون حریف من نمی شدن... بدجوری مقابله می کردم... بعد دیدن نه... من اینجوری به خودمم ضرر می زنم... گفتن به هر حال این باید درس بخونه دیگه، نمیشه که نخونه... اگه نمی خواد تو هیچ رشته ای بخونه، لااقل بذاریم هنر بخونه... ولی با اینکه من صدا و سیما هم قبول شده بودم به هیچ وجه حاضر نمی شدن که من برم اونجا بازیگری بخونم...

 

در این حین صدات در چه حال بود...؟

 

داغون... داغون، آره... گرفته... تا اینکه وارد هنرستان که شدم، همون سال اول... با مجید آقاکریمی، هادی کاظمی... علی سرور... و تعداد دیگه ای از دوستان... دیدیم با هم، هم عقیده ایم... و مجید آقاکریمی می دید که من یه تلاشایی می کنم... یا... هی سعی می کنم تقلید کنم... از معلم گرفته تا بچه ها... و خوشش میومد... به من پیشنهاد کرد، گفت من یه جایی می رم به اسم کانون حُر... اونجا تئاتر تمرین می کنیم... خیلی خوبه، بیا... من تصور درستی نداشتم... توجهی نمی کردم... این یه مدتی هی به من اصرار کرد... گفت حیفی، تو خوبی...

 

خودت نمی رفتی یا به خاطر اون پیش زمینه ای که از خانواده داشتی نمی رفتی؟

همه تاثیر داشت، نمیذاشت جدی بگیرم... یا حرف مجیدو باور کنم... تا اینکه یه روز انقدر اصرار کرد من رفتم... رفتیم میدون راه آهن... کانون فرهنگی تربیتی حُر... رفتم اونجا دیدم وای... سالن تئاتر!... سِن!... تماشاچی!... نور!... پیانو اون گوشه... اصلا یهو حالم عوض شد... بعدم دیدم اینا رفتن لباس عوض کردن... رفتن روی سن... دارن تمرین بیان می کنن، تمرین بدن می کنن... یه موضوعی تعیین می کنن و بعد اِتود میزنن... یعنی که یه هماهنگی ای با هم می کنن و میرن روی صحنه بداهه اجرا می کنن... دیگه اصلن، من از شادی داشتم پرواز می کردم... چون... درسته که گرافیک می خوندم... اما اساسا چیزی که منو تکون می داد بازیگری بود... این بود که گفتم خیلی خب... من لزومی نمی بینم خونواده رو در جریان بذارم... چون به خاطر اینکه من به درسم بیشتر اهمیت بدم، منو از فوتبالم محروم کردن... اون موقع باشگاهی می رفتم... بعد از اونم ووشو می رفتم... اونم همینطور... خلاصه... گفتم خب اگر من اینم مطرح بکنم... اینم از من می گیرن... من کاملنم بهشون حق می دم... دیدشون این بود بنده خداها... خودمم چیز زیادی که نمی دونستم... یه نوجوون بودم... که میدونستم این رو دوست دارم...

 

تازه اون چیزیم که دوست داشتی دقیقا نمی دوستی چیه...

 

نمیشناختمش، آره، فقط دوسش داشتم... تا اینکه بلافاصله من رفتم اونجا ثبت نام کردم...

 

پولی... چیزی نمیخواستن...؟

 

چرا، یه پول کم، که سالیانه می دادیم... فکر می کنم مثلا 100 تومن، 100 تا تک تومنی... برای یه سال........... سال 70... دیگه وارد کانون حر شدیمو... رفتیم تو اون گروه تئاترو... علی سلیمانی میومد با ما کار می کرد... آقای... راسخ راد میومد با ما کار می کرد... و از اونجا من یواش یواش با این مقوله به صورت علمی آشنا شدم... علمی و عملی... یه کارگاه فوق العاده پویا داشتیم ما با همین دوستان... همزمان با هنرستان... اونجوری تئاتر یاد می گرفتم... بعدشم که وارد دانشگاه شدم... دانشگاه، رشته ی نمایش با گرایش بازیگری، توی دانشگاه هنر و معماری تهران مرکز قبول شدم... و خوندم... و در طی همه ی این سال ها... وارد بازار کار هم شده بودم،کار هم می کردم...

 

کار تئاتر؟

 

آره، تئاتر و یادمه اولین باری که روی سن حرفه ای رفتیم سال 74 بود... در یه کاری به اسم دُرج مِشکین... یا آخرین نواده ی نمرود... کار آقای شارمین میمیژی بود... هم نوشته بود و هم کارگردانی می کرد... اولین بار سال 74 سالن چهار سوی ... تئاتر شهر... رفتیم روی سن... در همون سال هم... آقای سیاوش طهمورث یه کاری می کرد به اسم نقل و قول عاشقان... که... افتخار داشتیم تو اون کارم بودیم... البته نقش های خیلی کوچیک... و بعد هم همینطوری یواش یواش... دیکه کار کردیم... وارد جشنواره ها شدم و بعد هم وارد تلویزیون... اولین بار سال 76 تلویزیون دیده شدم... البته سال 74 یعنی همون سالی که وارد صحنه ی تئاتر شدم، جلوی دوربینم رفتم... یه برنامه ای بود به اسم جنگ آفتاب... یه قسمت جدی داشت که حمید فرخ نژاد کارگردانش بود... رامبد جوان دستیارش بود... وحید نیکخواه آزاد تهیه کننده... تو اونکارم مقابل دوربین رفتم... 15 قسمت ضبط شد ... ولی... یکی دو قسمتش بیشتر پخش نشد که تو هیچ کدوم از اونا من نبودم... و اون کار متوقف شدو... فقط من برای تجربه رفتم جلوی دوربین... تا زمستون 75 که رفتیم برای داریوش کاردان... تست دادیم که داشت مجموعه ی جنگ نوروز 86 رو می ساخت... ویژه برنامه ی شب عید... که هر شب پخش می شد.. منو هادی کاظمی و شهاب عباسی... تست دادیمو قبول شدیم... قرارداد نوشتیمو رفتیم تمرینو... جلوی دوربینو... عید 86 ما 15 شب روی آنتن بودیم... پخش شد... آیتم طنز برای عید بود...

 

نمایش کمدی بود؟

 

آره، همش کمدی بود...

 

بعد تو این سال ها، تا سال 76 صدا هم کار کرده بودی، می کردی؟! یا فقط بازی بدن و تئاترو اینا؟

 

نه، تا اون موقع من همش مشغول خوددرمانی بودم... چون دکترا که روشی نمیشناختن... میگفتن یه جراحی داره... باید بری خارج از کشور... ممکنه بهبود پیدا کنه... ممکنه همینم از دست بره... و تو از این بلند گوها بذاری واسه حرف زدن... نه من از پس هزینش بر میومدم و نه ریسک قابل انجامی برای من بود... من با دارو گیاهی و... نمی دونم... روش های اینجوری مثل اینو نخور، اونو بخور...

 

پس به صدا هم توجه داشتی

 

آره، اصلن رنج کودکی های من صدام بود... چون نداشتمش... هر چیزی رو که احساس می کردم میتونم اجراش کنم، می دیدم نمیشه... اصلن تو همون دوران هنرستان اون روشو پیدا کردم... یه معلمی داشتیم که خوشنویسی و قرآن درس میداد... اون بنده خدا یه ذره به ما دلگرمی داد... گفت بیا تجوید قرآن یاد بگیر... قرائت یاد بگیر، نترس، رو صدا کار کن، خوب میشی... ماهم به تشویق اون تلاش می کردیم... و من تجویدو یاد گرفتم... زور می زدم قرآنو قرائت کنم... حتی با صدایی که واقعا در نمی یومد... و... تو رفت و آمدی که با اون معلممون داشتم... یه سری کتابای قدیمی داشت که تو یکیش... زندگی نامه ی قاریان معروف جهان رو نوشته بود... که توش یه قاری مصری بود که... تو زندگی نامش توضیح داده بود... این وقتی که کوچیک بوده صدا نداشته... صدای آسیب دیده و داغونی داشته... اشاره به بیماری ای نکرده بود... یا اینکه بخواد اسم علمی بیماری رو بگه... ولی وقتی راجع به نوع بیماریش صحبت کرده بود، من احساس کردم یه چیزی شبیه منه... ولی تونسته در نهایت یکی از بهترین و ماندگارترین قاریان قرآن مصر بشه... خیلی زور زدم ببینم چیکار کرده که رسیدم به یه روش باستانی... و همونو پیش گرفتم... که... شروعش یک ماه سکوت بود... سکوت مطلق... حتی یه ارتعاش کوچیک از تارهای صوتی نباید خارج می شد... من یادمه که تو هنرستان اول کلمو تراشیدن... به خاطر اینکه هیچی نمی گفتم، جواب معلمو نمی دادم، همه چیزو می نوشتم... حتی در مغازه می رفتم می نوشتم... یه سری نوشته ی ثابت داشتم، چه می دونستم مثلن تو تاکسی میزدم رو داشتبرد... یه کاغذ آ5 می گرفتم جلو راننده که روش نوشته بود: پیاده می شم... اونا هم فکر می کردن مثلا من ناشنوائم، دلشون می سوخت، نگر می داشت یا گاهی اصلن ازم پول نمی گرفتن... یه مصیبت اینجوری داشتم، شما یه دو سه روز سکوت کنی می فهمی چه داستانیه...


 
 
 



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین