DAW, Digital Audio Workstation

Nuendo, Cubase, Pro Tools, Sonar, Audition

 
مصاحبه با محمدرضا علیمردانی- قسمت دوم
نویسنده : سجاد حسینی - ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

ادامه ی داستان...


شما یه دو سه روز سکوت کنی می فهمی چه داستانیه... بعد از اینکه سرمو تراشیدن پدرمو خواستن و بعد پروندمو دادن زیر بغل بابام... اخراجم کردن... بعدم بعد از دو هفته... پدرم یه روز خیلی نگران اومدو ازم خواست که حرف بزنم... گفت تو اگه همینم که حرف می زنی نتونی و لال بشی ما چیکار کنیم؟... و هر کاری کرد نتونست منو به حرف بکشونه... حتی با تنبیه بدنی... و در نهایت دست کشیدو گفت اصلن هرکاری میخوای بکن... برو... این همه دکترو دوا... خلاصه اون روش درمانی ادامه پیدا کرد... من اون یک ماه سکوتو گذروندم... بعدشم چندان حرف زدنی در کار نبود... من باید بدون ارتعاش صوت حرف می زدم... و تا تمرینای آخر که نزدیک به 5 6 ماه شد... نوک کوهو زیر آبو... هرچی از اون کتابه یادگرفته بودم اجرا کردم... و نتیجه داد... من تازه صدای خودمو کشف کردم... در نهایت دوستان نزدیک من خیلی متحیر شدن از اینکه صدای منو شنیدن... من خودم... خودم واقعا تا چند وقت شوکه بودم... تازه داشتم از خودم صدا می شنیدم... تازه می دیدم... اِ... صدای من اینه... و وقتی به اون دکترای خودم مراجعه می کردم همه تعجب می کردن... یه دکتری بود که جراح خیلی حاذقی بود، میگفت ببین پسر، من به این چیزا اعتقاد ندارم ولی به جز این چیزا که تو فیلما می گن چیز دیگه ای نمیتونم بگم... این مثل یه معجزست، اگه معجزه وجود داشته باشه به نظر من یه چیزی شبیه همینه... وقتی حنجره ی منو معینه می کرد تعجب میکرد، می گفت... تورم لارنژ ها هنوز وجود داره... اگه دقت کنی می بینی که من هنزم وقتی حرف می زنم اینجا هام ورم می کنه (قسمت پایینی گلو)... یعنی بطور عادی که حرف می زنم، یه چیزی 10 برابر شما انرژی مصرف می کنم... تا عادی حرف بزنم... ولی چیزیه که برای خودم دیگه عادی شده... جای حرف زدنمو دیگه پیدا کردم... این چیزیه که دیگران اصلا بهش فکر نمی کنن... اراده می کنن و حرف می زنن... ولی من باید یه کارایی بکنم تا حرف بزنم................ اما این ماجرا سبب خیر شد و من ناچار شدم که بشناسم... ببینم ساختمان صوت انسان چگونست... به هر صورت... من تو مراکز گفتار درمانی هم که مراجعه می کردم... اونا تعجب می کردن، من یادمه... یکی از متخصصان... کاردرست و قدیمی گفتار درمانی... اون از عبارت معجزه استفاده نکرد... گفت ببین هیچی نمی تونم بگم به جز اینکه... چیزی که درک می کنم اینه: یه باز آفرینی، یه تولد عجیب اتفاق افتاده... تو ساختمان صوتی تو... با این کارایی که کردی، باعث شدی پیچیدگی تارهای صوتی تو بازساخت بشه... به هر حال من به این چیزا فکر نمی کردم، من فقط توکل کرده بودم به خدا و می گفتم که من احساس می کنم که تو به من توان این کار رو دادی... ولی خواستی ابزار رو اینجوری به من بدی... ابزاری که اشکال داره، مناسب نیست... شاید میخوای منو توی این مسیر بندازی... خودم یه فکری به حالش بکنم........ و اصلا فکر نمی کردم که یه روزی... گوینده بشم، مدیر دوبلاژ بشم... و انقدر مجبور بشم راجع به این مسئاله بدونم که بعد ازم بخوان برم به دیگرانم درس بدم... من حتی تو مراوده و مشاوره با گفتار درمانی بودم، کتاباشونو مطالعه می کردم... راجع به جهاز صوتی، بهداشت صوت... و اونها منو مرور می کردن و خیلی جالب بود که پیشنهاد می کردن که بیا و کتاب بنویس... تمرین بده... این چیزایی که تو بدست آوردی خیلی کمک می کنه... یه مدتی هم توی مراوده بودم بعد دیگه نرسیدم...

 

چطور شد که به دوبله راه پیدا کردی؟

 

اواخر دهه ی 70 بود...

 

یعنی نزدیک سال 80؟

 

آره... من بازیگری می کردم، تئاتر کار می کردم... مشغول درسم بودم...

 

از وضع بازی اون موقت راضی بودی؟ چیزی که توی بچگی دنبالش بودی و اونچه که تو اون دوران بهش رسیده بودی...

 

نه نه... نه چونکه... مجبور بودم هر چی پیش میاد برم... به دنبال نان... و من که کار دیگه ای بلد نبودم...

 

ازدواج کرده بودی؟

 

من سال 78 ازدواج کردم...

 

خب...

 

هر کاری پیش میومد نه نمی گفتم که روزگارم بچرخه... پس در کارهای کوچیک، به عنوان یه بازیگری که زود دیالوگو حفظ میکنه، کارو میگیره، خراب نمی کنه... ولی خب وقتی که قصه ای ضعیفه... یا چیز خاصی نداره، زمان بدی پخش می شد، معمولا دیده نمی شد... حالا در هر صورت، اینطوری می گذشت... تا اینکه پیش اومد در سریال ها... اون موقع چون تیپ سازی و اینا هم می کردم... البته من همچونان در اون سال ها مشغول درمان بودم... صدای من یه ذره آزاد شده بود اما یه وقتهایی به شدت می گرفت و منو دوباره اون هراس بر می داشت که ... دوباره اونجوری نشم بمونم؟... همش دنبال این بودم که این اینجوری نشه... مجبور بودم که پرهیزاتی داشته باشم... الان سالهاست که هیچ چیز سردی نمی خورم... چون فهمیدم که من مساله ی سینوس هام هم هست... با ترشح هیستامین... و فرو ریختنش توی گلو... و غیره که مصیبت درست میکنه، صدام می گیره...  خیلی چیزارو رعایت می کردم... تمرینمو مدام داشتم هی...

 

زحمتی که کشیدی هدر نره...

 

زنده باد... خلاصه تا اینکه تو همون سال ها... پیش اومد که تو چند تا مجموعه ی تلویزیونی... صدای عروسک بگم... چون میتونستم تیپای فانتزی بگم... با یه کارای این چنینی شروع شد... مثلا یه جای کوچولو پیش اومد که نریشن بگم... صدای خراب شده ی یه فیلمی رو... میگفتن تو بیا اینو بگو... یه وقتایی هم خوب نمی شد، صدای من نمیخورد... اینجوری بود تا بعد ... خدا رحمتش کنه، با استاد مانی آشنا شدم... که یادمه جنگجویان کوهستان، با صدای ایشون پخش می شد... و نریشنشو ایشون می گفت... یه کارایی دستش بود برای سازمان، فکر می کنم برای شبکه ی دو بود... که همش نریشن داشت... فکر می کنم سیاسی تاریخی بود... و من چندین ماه اونجا کار آموزی می کردم، فقط می رفتم میشستم می دیدم... یه وقتایی هم می گفت شما برو تو استودیو... یه کوچولو اینو بگو... اونو بگو... که اون روزا من خیلی سعی می کردم یه خودی نشون بدم... اونچه که بلدمو نشون بدم... ایشونم با اینکه سرش شلوغ بود بی توجه نبود... تا اینکه یواش یواش رول کوچیک به من داد... نقشی که دوبله بگم... راضی بود... از همین خورده ریزا... می دید که من چند تا مدل مختلف می گم... مسن میتونم بگم... میان سال می گم... جوونم می تونم بگم... گاهی تیپ گویی هم پیش می یومد... خیلی کم... و ... اونجا من خیلی چیزا فهمیدم... در واقع ایشون مبحث آموزشی نداشت... همین که اونجا حضور داشتم... و کارآموزی می کردم... فضایی بود که من بتونم مطلبو بقاپم... که یه آدم با تجربه میاد میره اون تو چیکار می کنه... یا خود ایشون که میره تو چیکار میکنه...

 

ضبط اون موقع آنالوگ بود درسته؟

 

بله...

 

روی ویدئو ضبط می شد...

 

بله بله... بعد... اوایل 80 بود که ... من کماکان کارای عروسکی می گفتم... اما نه خودمو گوینده می دونستم نه دوبلر... فقط یه آدم که داره فعالیت می کنه و یاد می گیره... تا اینکه اوایل دهه ی 80... گفتن یه جایی هست که دارن نمونه صدا می گیرن از افراد مختلف برای دوبله...

 

از طریق کی این خبرو شنیدی؟

 

من فکر می کنم یا از طریق مجید آقاکریمی شنیدم یا حمید نیک نبرد... که اونها هم از حسن همایی شنیده بودن... من حسنو نمی شناختم ولی اونا میشناختنش... که به اتفاق علی سرور و هادی کاظمی و مجید آقاکریمی و حمید نیک نبرد پا شدیم رفتیم اونجا... دیدیم بچه ها دونه دونه میرن توی باکس... یه نفرم اونجا داره صدابرداری می کنه...

کجا بود؟

 

بلوار فردوس... رفتیم اونجا و من هر چند تا تیپ بلد بودم گفتم... بداهه مدلای مختلف گفتمو... بعد همه بهم گفتن که آقا خیلی خوبه ... کار کردین شما؟ بلدین؟ ... چون خودشون هیچ کاری نکرده بودن... اونجا اون موقع هیچ کس کاره ای نبود... همه هیچ کاره بودن... تا اینکه با یک فیلم و چند تا انیمیشن شروع کردیم... اما خیلی ذوق و شوغ داشتیم اون موقع... اصلن نمی دونستیم چجوریه؟... قانونی هست؟... چون توی سازمانم... در واقع تستو اینا هم نمی گرفتن... فقط آشنا ماشنائارو می بردن... یه وقتایی بعد از هرگز یه بارم که تست میذاشتن... اگرم کسی توانی داشت ردش می کردن... ما هم سر جای خودمون مشغول بودیم... کارا میومدو دوبله می کردیم... یه خورده گذشت... آ... راستی نیما رئیسی هم بود... نیما... من دیدم اینطوری نمیشه... ما اومدیم تو این کار و ... از افرادی که اینجا هستن... به جز مثلن مجید آقاکریمی، نیما رئیسی و چند تا از بچه های دیگه که بازیگر بودن و تئاتر کار کرده بودن... علی سرورو هادی کاظمیو... هیچکی این کارو نمی شناسه... این بچه ها فقط به واسطه ی هوش و استعدادشون دارن این کارو می کنن... و مجبوریم کارارو خودمون مدیریت کنیم، خودمون سینک بزنیم، خودمون بگیم... چون صاحب اون استودیو یه کاسب بود که یه استودیو زده بود... و ظاهرا علاقه نشون میداد به این کار... ادامه پیدا کرد و ما مجبور شدیم یاد بگیریم...

 

بصورت تجربی...

 

آره... در واقع مدرسه ی ما کارای پیش کسوتا بود که کاراشونو نگاه می کردیم... مرور می کردیم... که چجوری دارن کار می کنن... و کم کم تو کاریی که داشتیم انجام میدادیم یهویی یه چیزایی هم به ذهن خودمون میرسید... و میدیدیم که انیمیشن هایی که ما داریم کار می کنیم... خیلی متفاوته با انیمیشنایی که قدیم بوده و کار می شده... خیلی نمیشه از اونا الگو برداری کرد، ما باید یه روشی پیدا کنیم که مناسب همین انیمیشن ها باشه... دیگه کم کم شروع کردیم یه تجربیات جدیدی رو آزمایش کردن... و بارها و بارها و بارها تکرار می کردیم تا به حدی برسیم که در حد بضاعت اون موقمون خوب بود... کم کم اینا عرضه شدو... مردم دیدنو... استقبال شد... واکنش ها خیلی خوب بود... خیلی خوب بود... اینجا دیگه ما فهمیدیم که باید مسئله رو جدی تر ببینیم...

 

اشکان صادقی هم بود اونموقع...؟

 

اشکان هم به ما پیوست ... بعد از مدتی... و بعد من با هومن حاجی عبداللهی و خانومش صحبت کردم... چون با اونا تو 5 یا 6 تا مجموعه ی تلویزیونی همکاری داشتیم... صدای عروسک می گفتیم... کارای سختی بود... 6 تا سریال... نمی دونم یادت میاد، اون عروسکای سیاسی بود... بوش و بلرو ...

 

آره آره یادمه...

 

اونارو همرو ما سه تایی می گفتیم... یکی از دوستان خیلی خوب ما که بازیگر خوبی هم هست، خانم مرجان قمری... یه مدتم ایشون بازی می کردن ... از اونجا من با هومنم صحبت کردم و هومن حاجی عبداللهی هم وارد شد و ... البته هومنو خانومش هرو دو با تجربه و با سابقه بودن تو رادیو... کار کرده بودن... صداپیشگی کرده بودن... قبل از اینکه بیان اونجا هم تجربیاتی داشتن... اولین دوبله ی شرک 1... شرک رو هومن گفته بود... البته مدیریتش خیلی ضعیف بود... اونها البته در حد توانشون بد نبودن... با توجه به اینکه بی تجربه بودن...

 

نیما رئیسی و فرشید منافی چطور؟

 

اون ها هم به ما پیوستن... مجید آقا کریمی و ایندو... خیلی زود هم از مجموعه جدا شدن... چون همشون تو رادیو تجربه ی گویندگی داشتن... گوینده های خیلی خوب و جوونی بودن... با انرژی و با استعداد... یه چند تا کار بودن که خیلی هم توشون عالی بودن... بعدم رفتن... به خاطر اینکه اون موقع تشخیص دادن که... یه نفر اونجا... از استودیو داری... داره خودشو یه چیز دیگه معرفی میکنه... داره مدیر دوبلاژ خودشو معرفی می کنه... و در واقع کار خاصی هم نمیکنه (می خندد)... فقط صدابرداری می کنه و اینکه روی دست مزد ها یه مقداری داره بازی در میاره... و از نظر اخلاقی هم مشکل داره... و این بود که اونها بلافاصله رفتن کنار... به منم توصیه کردن که نمون... اون این کاره نیستو زحمتامونو هدر میده... و داره با کاری که ما می کنیم اسم خودشو گنده می کنه... من توجه نکردم خیلی به حرف دوستان... گفتم تا حالا خیلی برای من مشکلی پیش نیومده... کار میکنم... چون واقعا داشتم برای کارا زحمت می کشیدم... و خب یهو... سیل کار ها زیاد تر شدو... ما هم خیلی...

 

به شکل انجمن در اومدینو...

 

آره... یه زمانی بود که ما اصلا نمی دونستیم شکل غیر قانونی داریم... چون اصلا نمی دونستیم این سفارشا از کجا میاد... اینا در واقع هماهنگی هایی بود که خود اون بابا می کرد با... افرادی که سفارش دهنده بودنو... به صورت غیر قانونی پخش می کنن توی بازار... تا کارا که گل کرد... ما شنیدیم که پیشکسوتا... رفتن وزارت ارشاد... شکایت کردن که اگه اینارو نگیرین... ما کارای سازمانو انجام نمیدیمو... تحصن کردنو... اونا خلاصه به ما گفتن که... باید بیاین حراست وزارت ارشاد... که اون بابا... جم کرد... از ترسش و می خواست بی خیال بشه (می خندد)... چون زحمتی هم نکشیده بود که دلش بسوزه... ماها پدرمون دراومده بود... من نذاشتم... خودم رفتم وزارت ارشاد... صحبت کردم... و اونجا متقاعدشون کردم که... ما نه تخلف کردیم... نه اشکال فرهنگی به وجود آوردیم... بلکه اومدیم با یه موج نو... با سبکی نو... در .... عرصه ی دوبله داریم کار می کنیم... و دیگه اینکه اشتغال زایی هم کردیم... که خلاصه بعد از اون جلسه... اونا به من گفتن که شما می تونین شکل قانونی پیدا کنین... که بعدن مساله ساز هم نشه و من مطرحش کردمو... همین اتفاقم افتادو... انجمن شدیمو... بعد تو اون دورانی که توی انجمن فعال بودیم... من بعد چند سال به حرف دوستام ... رسیدم... که خیلی دیر شده بود ولی خب گفتم...

 

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس...

 

آره... دیگه قطع کردم رابطمو... در واقع اون موقع، قبل از اینکه انجمن بشیم، یه مجموعه ای ایجاد کرده بودیم به اسم گلوری... گلوری با صدای منم معرفی شد... آره... عنوان Glory Entertainment با افتخار تقدیم می کند... بعد دیگه اومدیم بیرون... دوباره همون دوستان قدیمی... اعضای اصلی گلوری... صداهایی که بچه ها و مردم شناخته بودن... همه جمع شدیم... و دوباره شروع به کار کردیم......................... تا امروز...


 
 
 



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین